خرید بک لینک

«زیر تابوت را که گرفتند با فاصله دنبالشان رفتم. میخواستم نزدیکتر باشم ولی هم سرعتِ آنها بیشتر بود و هم من پاهایم سست. گذاشتند زمین برای نماز. صف دوم ماندم و نماز خوانده شد. قبل از اینکه ادامهی راه را بروند، گرهی بالاییِ کفن را باز کردند. به سختی چند نفر را کنار زدم تا ببینم. هم دلم نمیخواست آخرین تصاویرم از مامانی تغییر کند و هم دلم میخواست که یکبار دیگر ببینمش. صورتش لاغرتر شده بود. لب و گونههایش ناراحت بودند. دلم میخواست یک چهرهی معمولی از او ببینم. از همان لحظه هم چهرهاش را برای خود، تحریف کردم : لبخندی بر لب و گونهای که از رضایت باز شده. عامدختر ــ دختر عمه ــ پنبهها را کنار زد و برای بار آخر، با آن سن و سالش مامانی را نگاه کرد. هم او باعث شد که من و بقیه چهره را ببینیم. گره را بستند. تابوت را بالا بردند. سهیل هم رفت جلو و زیر تابوت را گرفت. من باز دنبالشان رفتم. فاصلهام را کمتر و کمتر کردم. زبانم به گفتنِ لاالهالاالله نمیچرخید. نمیتوانستم مامانی را نبینم. نه گریهمند بودم و نه ناراحت. فقط باورپذیر نبود. به سرِ قبرِ خالی که رسیدند، پدرم رفت داخل. مامانی را دادند دستش. چقدر صحنه و تصویر معکوسی بود. مادر در دستانِ فرزند. آرام گذاشت داخل. کمی چرخاند که به پهلوی راست متمایل شود. مردانِ نامحرم رفتند عقبتر و دایانا روی قبر چمپره زد تا جنازه را برای تلقین و دعا و بدرقه تکان دهد. مهران هم رفت و بالای قبر، روی دو زانو نشست و دستش را گذاشت روی جنازه. دعا خوانده شد. اشکها ریخته شد. به کفنِ سفیدِ داخلِ قبرِ خالی نگاهی کردم. با اینکه صورت را دیده بودم، باز هم برایم آسان نبود تصورش. تصورِ اینکه، این مامانی است که آرام و بیصدا خوابیده و هیچ قصدِ بیداری ندارد. میدانم روحش همان اطراف بود. حال و حوصلهای برایم نمانده بود که دنبالش بروم. همان جسماش را میدیدم و باور نمیکردم. همین کافی بود. سنگهای لحد را که گذاشتند، دیگر سفیدیِ کفن، دیده نشد. آمدند روی سنگها سیمان بریزند. دلم میخواست جلویشان را بگیرم. بگویم مامانی آنجاست. سیمان هوا را عبور نمیدهد. تاریک است. میترسد پیرزن. اما اینطور نبود. برای همه عادی بود. سیمان را ریخت و صافش کرد. علی رفت جلو و با انگشت نشانهای گذاشت. اسم مامانی را نوشته بود و تاریخ زده بود.»

به همینها فکر میکردم که رسیده بودیم بالای قبر که حالا پارچهای سیاه رویش بود و مقداری گلِ پلاسیده و غیر پلاسیده. نشستم روی لبهی قبر بالایی. سعی کردم فاتحهای بخوانم. به قبر نگاه میکردم و به همان روز دفن فکر میکردم. به آخرین تصویرِ مامانی. به همهی بود و نبودش. به همهی روزهایی که بود. بود و دیدیمش. بود و ندیدیمش. بهنظر میآمد ما زودتر رسیدهایم. کم کم دیگران هم رسیدند. دیگران مهم نیستند. راستش اصلاً برایم مهم نیستند. بیتوجه به آنها رفتیم سرِ قبر عمو جلیل. جلیل برادرِ بزرگتر پدرم حساب میشود. بزرگترین پسر خانواده. چیزِ زیادی از او نمیدانم. جز خاطراتِ محوی که شنیدهام. سال 59 فوت شده. در سی و چند سالگی. سنگِ قبرِ اولیهاش یادم نیست. بهنظرم سنگ قبر را نباید عوض کنند. سنگ قبر باید همسنِ تاریخِ دفن، قدمت داشته باشد. کهنگی داشته باشد. باید همانقدر آفتاب خورده باشد. باید قدیمی بودنش را حس کرد. عوض کردنِ سنگِ قبر هم همانندِ تغییر ظاهرِ قدیمیِ شهرها، ظلمِ بسیار بزرگیست. عمهام از تعویض سنگ اظهار رضایت میکرد و میگفت دستِ سعید درد نکند! نمیدانم چرا به قدمت، نوستالژی، یا هر کوفتِ دیگری احترام نمیگذارند! متوجه شدم که کنارِ قبرِ جلیل، قبرِ یک بچهی سهساله است. از سال 60 تا 63 زندگی را چشیده بود. سنگِ قبر کوچک، خاک گرفته و فوقالعاده خلاصهای داشت. حتی حالا یادم نمیآید که دختر بود یا پسر. مهم هم نیست. خدا رحمتش کند. حالا او یک عموی مهربان کنار خودش دارد. سعید رسیده بود. توقع داشتم برای پدرم بوقی بزند. بیاید جلو و سلاموعلیکی کند. حالا اینکه پدر من بیمحلی کند چیزی از اشتباه او کم نمیکند. ولی انگار نه انگار. ماشینش را پارک کرد. ما هم راهمان را گرفتیم به سمت قبر آقاجون. آقاجون را ندیدهام. سال 76 فوت شد. اما یادم است چندین و چند سال پیش که آمده بودیم آ مِهد آقا ــ آقا مهدی آقا ــ سنگِ سفید رنگی داشت. این سنگ را هم عوض کرده بودند. نه حسِ قدیمی بودن به آدم میداد نه حسِ سنگ قبر بودن. فاتحهای خواندم. آبِ چهارلیتری را هم خالی کردیم روی سنگ قبر. رفتیم جلوتر. قبر نادرعمو، عموی پدرم. دوسال پیش فوت شد. فوتش را به مامانی نگفته بودند. در این چند سال آخر، فوتِ هیچکس را به مامانی نمیگفتند. حتی فوت اقدس خالدختر ــ دخترخاله ــ را هم نگفتند. اقدس خانم حالا تقریباً همسایهی مامانی شده. کمی بالاتر از او، در قبر خودش، بیدار است. از نادرعمو هم دست کشیدیم. رفتیم سمتِ قدیمیترِ قبرستان. سرِ قبرِ کسی که یادم نیست چه کسی بود. فوت سال 48. بیستسال این دنیا را دید. آبی ریختیم و فاتحهای خواندیم و برگشتیم. قبرها را نگاه میکردم. فوت سال 38. فوت سال 49. فوت سال 53. فوت سال 78. فوت سال 94. این آخری، شوهرِ همان دایانا است. رفتیم بالاسرِ قبرِ مامانی. بعد هم رفتیم داخل مسجد. پدرم دمِ در ماند. ولی اینبار حوصله نداشتم. رفتم داخل. گوشهای نشستم. سهیل چایی را پخش کرد. خرما را پخش کرد. دو سه دقیقهای کنارم نشست و من باورم نمیشد بعد از شیشونیم سال، در حدِ سلاموعلیک هم حرفِ مشترکی نداشته باشیم. خواستیم برویم بیرون. سینا دمِ در بود. یادم میآمد که همان شش و نیم سال پیش، که او دو یا کمتر از دوسال داشت، چقدر خونگرم بود. اصلاً من مفهومِ «خونگرم» را با همین بچه فهمیدم. طبیعی بود که نه من را بشناسد و نه خانوادهی من را. گفتم خوبی؟ خندید و گفت ممنون. دستش را گرفتم و برگشتم. دستِ کوچکی داشت. یادش بهخیر. وقتی کوچولو بود به شانهام مُشت میزد و مادرم میترسید با مُشتِ او استخوانم بشکند یا دردم بگیرد :دی کفشهایم را پوشیدم. رفتم سرِ قبر مامانی. کمی بالاتر ایستادم. روضه خواندند. پیرزنی آمد. پدرم نشناخت. وقتی فهمید که مادر مهرداد است شناخت. راستش من هنوز هم نشناخته بودم. تا به حال ندیده بودمش. پیرزنها دوستداشتنیاند. میگفت: « ما فامیل بودیم ها. از آن فامیلهای مهربان. مهربــان. حالا هم فامیل هست ولی مهربان نه.» راست میگفت. مهربان بود. ولی دوست داشتم بگویم مهربانیات را که ندیدهایم آخر. ما که ندیدهایم اصلا. حالا باش. مهربان باش! پیرزنی بود ناتوان. توقعی از او نمیرفت البته. عمه هنوز بدجور گریه میکرد. نمیدانم ظاهر است یا باطن. مهم هم نیست. مهم این است که اثرش را گذاشته و او تعادلش را به سختی حفظ میکند. دایانا به من اشاره زد که به پدرم بگویم که او کارش دارد. الکی خنگبازی در آوردم. رفتم نزدیکش که مثلا اشارهاش را نفهمیدهام. میدانستم چه میخواهد به پدرم بگوید. پدرم هم که گوش به حرفِ اینها نمیدهد. خب ندهد. آن علی و سعید هم نمیدهند، گوش به حرف پدرم :دی عمهام همانجا نشسته بود و زار میزد. عامدختر و دایانا دست به دست هم داده بودند که آرامش کنند. کمی آرامتر که شد، رفتند سوار شدند و رفتند. سعید هم رفت. علی هم رفت. ما هم رفتیم. همین. همین هم تمام شد. مامانی ولی، همیشه هست.

+ در ادامهی عنوان باید بگویم که محفلی هم نبود از اول! ولی نور و صفای مامانی منحصربهفرد بود.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 13:33

صفحه بندی