خرید بک لینک

خوابی که دیشب دیدم خیلی پیچیده بود؛ یعنی طوری بود که الان دقیقا یادم نمیاد که فلانی چرا دیوونه شده بود و در اثر این دیوونگی، چه حرکتی انجام داده بود (چه چیزی رو فنا کرده بود یا از بین برده بود) که میخواستیم ببریمش تیمارستان(الان دقیقا یادم نمیاد تیمارستان بود یا جای دیگه! ولی تیمارستان مناسبترین گزینهست :دی) و اون از ما پنج ساعت وقت میخواست! دیوونه بود دیگه! یک دقیقه هم تخفیف نداد! اما قسمت خوبش وقتی بود که ما (یعنی من و تو!) رفته بودیم غذا بخریم! (کلا تو خوابهام یکی دوبار بیشتر غذا نخریدم!) و خب تو لج کرده بودی که نمیدونم فلان مدل ساندویچ رو میخوای و خب قیمتشم شده بود پنج تومن! که فروشگاهش هم دوتومن ورودی داشت :))) نمیدونم چه مدلش بود که ورودی میگرفت! :| به هرحال آخرش هم اون ساندویچ رو پیدا نکردیم و حتی همدیگه رو هم گم کرده بودیم! گم شدن یا گم کردن توی خواب فاجعهست :)) و من همچنان که بیخیالِ پنج تومنم شده بودم، داشتم با عصبانیت بر میگشتم ... آخرین تصویری که یادمه اینه که عصبی بر میگشتم! و خب خواب رو کاملا باور کرده بودم! اینکه تو راه تیمارستان بودیم :دی و حتی اینکه گرسنمه و در به در دنبال غذائیم! و کاملا باورم شده بود که هستی! وقتی بیدار شدم، نگاهم رو دیوار بود... با خودم گفتم الان حتما زندگیـم عوض شده... الان دیگه معجزهطوری باید باشه! اما خوب شد جلوم ظاهر نشدی! چون آخرین حرفی که از خودم تو خواب یادمه اینه که : اگه دستم بهت برسه ...

دوست دارم خوابهایی که اینطورین! که پیچیدهان... :)

+ یه مدت خوابهای تکراری میدیدم، ولی چند وقتیه که ورژنِ جدیدِ خوابهام رسیده :) بعضیـشون خیلی ترسناکن :/ ولی بعضیاشون هم دوستداشتنی هستن :)

++ از اون خوابهای فانتزی بود! مثلا نوشابه میخوردیم ولی بجای نوشابه شکلاتِ آب شده توی بطریـش بود :|| یه قسمتهایی هم یادم رفته ...

+++ نمیدونم از خوابهام بنویسم یا نه! نوشتنش رو دوست دارم ولی منتشر شدنش رو نه :|

++++ توی این خواب، اتفاق زیاد افتاد، فقط چند دقیقهی آخرش دربارهی چیزی بود که نوشتم! ولی چقدر همین قسمتِ کوتاه برجستهتر از بقیه بود! خیلی برجستهتر!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:54

صفحه بندی