خرید بک لینک

1. دیروز ساعت ده صبح، با زنگ پستچی بیدار شدم. امروز ده صبح با خبرِ اینکه مامانی ...

2. مامانی رفت. دوران بچگی، شاید شیش هفت سالگی، با پسرخالهام نشسته بودیم توی ایوونِ خونهی مادربزرگِ مادری. مجید برگشت بهم گفت: «امروز صبح از خاله پرسیدم من رو بیشتر دوست داری یا محمد رو. اونم گفت من رو بیشتر از تو دوست داره.» با اینکه دوران بچگی بود و اقتضا میکرد که من ناراحت بشم، ولی خوب یادمه که هیچ احساس ناراحتی نمیکردم. فقط حس کردم باید جوابشو بدم. فقط همین. یه پوزخندی زدم و گفتم در عوض من دوتا مامانبزرگ دارم و تو یکی. اون مامانبزرگم من رو خیلی دوست داره. یه خندهی تلخی هم توی دلم کردم. چون میدونستم اون مامانبزرگم هم منو خیلی دوست نداره. یعنی اون موقع که ... خلاصه مجید اشک تو چشماش حلقه زد. آخه مادربزرگِ پدریش تازگی فوت شده بود؛ به روایاتِ همون موقعها، هر روز مجید رو میبرد پارک و براش خوراکی میخرید و مجید خیلی باهاش خاطره داشت. نمیدونم حرفِ من خیلی نامردی بود یا حرف اون. من هم عمدی نگفتم و صرفاً میخواستم یه جوابی بدم... مامانی من رو پارک نبرده بود. آنچنان هم خاطرهسازی نشده بود. ولی من هنوز دلم تنگه واسه «قدِ قدِ قوربان» گفتنش. من هنوز امیدوارم بودم این سه چهار ماه، که بالاخره یه بار این تیکهاش یادش بیاد و بگه و از صداش بشنوم. مامانی کوه آرامش بود، اگه میخواست. که اونموقع که باید نخواست و این شد که شد.

3. تا ما برسیم بیمارستان، یه لشکر، دقیقا با همین وصف! یه لشکر آدم رسیده بود. از پیرترین. تا میانسال و جوان. از دورترین فامیل تا نزدیک. از کسایی که حتی یکبار هم ندیده بودم تا اونایی که فقط یکبار دیده بودمشون. بعد با ده تا ماشین افتادیم دنبال یه آمبولانس. تا برسیم صومعهسرا، با خودم فکر میکردم که این لشکر، چجوری این همه پتانسیلِ خوب بودن، جمع بودن و انسان بودن رو نادیده گرفته؟ همشون هم که پول و مال و منال دارن لعنتیها، چرا مثل کبک سرشون رو کردن زیر برف؟ چرا؟ اینا پیرِ فامیل هستن خیر سرشون. اعصابم از دست تکتکشون خرده و هیچکس نمیتونه بفهمه چرا.

4. از همه بیشتر صدای گریهی عمهام بود. یعنی تنها صدای گریه بود. بقیه آروم و بیصدا. حالا بر فرض که ساختگی باشه - که نیست -، واقعاً وقتِ این نشده بود که یه مقدار بیشتر از پیشترها باشیم؟ نمیدونم.

5. یکی دوسال پیش شوخی شوخی، با خودم گفته بودم که آخرش این فک و فامیل رو باید سر ختم ببینیم. و همین شد!

6. دلم یهجا خیلی سوخت. عمهی بابام خیلی پیر بود. وقتی بابا رو دید با یه حالتِ ناراحتکنندهی وحشتناکی گفت: «می آرزو بو تِرِه بیدینم حمید.»

7. برای سلام به اونایی که من رو میشناختن پیشقدم نشدم. متنفرم از این سلاموعلیکِ دهسال یکبار. حتی با سهیل هم گرم نگرفتم. با هیچکس. شاید من - ما - غریبهترین آدمهای اونجا بودیم! شاید هم نه. ولی نمیتونم این همه توانی که وجود داشت رو نادیده بگیرم. این همه آرامشی که میتونست باشه و نبود و نذاشتن باشه.

8. مامانی. خیلی خسته بود، خیلی. سخته چندین سال روی مبل بشینی و تنها کاری که میتونی انجام بدی اینه که زل بزنی به فرش - تازه اگه بینایی کمک میکرد - و یا فوقش تا آشپزخونه قدم بزنی - که باز اگه پاها خسته نبود -. این زندگی خیلی سخته. پونزده روز توی سیسییو - یا آیسییو - بود. حالش خوب نبود. نمیدونم. راحت شد. خدا خودش میدونه که دیشب ازش میخواستم من رو راحت کنه. ولی نکرد. نمیدونم تا کِی دووم میارم با این همه ناآرامی.

9. همش یادِ آخرینباری که رفتیم پیشش و هنوز خونه بود میفتم. سختمه تصور کنم که اون خونه دیگه مامانی رو نداره. حتی اگه همهی عالم بگه اون خونهی عمهست، ولی برای من همیشه خونهی مامانی بوده و هست. اگه روزی اون خونه رو خراب کنن، بزرگترین ظلم رو کردن، حتی اگه خودشون نفهمن که چه کردن.

10. یه فاتحهی کوچیک بخونید خواهشاً. نماز وحشت (؟) که بخونید عالی میشه.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 13:33

صفحه بندی