با خودم گفتم ، الان که بیست و دوم شهریوره ، تابستون که فنا شد ، حداقل برم و یهمقداری ، مثلا ریاضیِ پارسال رو مرور کنم ؛ کتاب و دفترها رو که برداشتم ، خیلی آروم حس کردم زیرِ سنگینیش دستم داره میشکنه ... آخه چرا اینقدر خاطرهها فشرده و زیادن؟ صفحه به صفحه کتاب ، خط به خطِ جزوه ، تک تکِ اعدادِ مسئلهها ، همهشون پر از خاطرهان ... اصلا از روی جلد ، دستخط ، تاریخها ، نمرهها ، سوالها و جوابها ، همشون یادآور روزهایی هستن که خوب و بد، گذشته! تنها نکتهِ مهمه اینهمه خاطرهِ تلنبار شده رویِ هم ، اینه که گذشته! حتی سختترین روزهاش [که با قاطعیت میتونم بگم امتحان ترم اول ریاضی و علوم و ترم دوم علوم بود! ؛ یادش میفتم تپش قلبم ده برابر شدیدتر میشه] گذشته ... و میگذره ... شاید الان تند نگذره ... شاید الان اینقدر سختمون باشه، که نتونیم یک لحظهاش رو تحمل کنیم ؛ ولی وقتی چندسال دیگه به الانمون فکر میکنیم ، قطعا میگیم چقدر زود گذشت، هرچند که کنارِ "زود"، سخت رو هم بیاریم! ولی حتماً میگیم" گذشت"... همونطور که وقتی الان به وسطِ سالِ تحصیلیِ قبل فکر میکنم، یا به چندسالِ قبل فکر میکنیم ، میگیم که گذشت؛ و چه زود هم، هرچند سخت ...
حالا آیا رواست که خودمون هم به خودمون ، سختیهایی رو تحمیل کنیم؟ درسته که به کجدهنیِ زمانه ، رویِ خوش نشون بدیم؟ قابلِ قبوله که خودمون رو حبس کنیم تویِ ذهنی که پر از اطلاعاته پوچه و قدرتِ تحلیلِ درستی در لحظه رو نداره؟ نه که درست نیست :) اصلِ زندگی همین فراغت خاطرها و همین دلخوشیهایِ کوچیکه بینِ سختیهاست :)
جدایِ از سختیها و ناراحتیها ، امروز نسبتاً بهتر بود ، همینکه تونستم یکی دوتا داستان رو بخونم ، حتی اگه شده بدونِ حضورِ ذهن و با تکرارهای چندباره ، خوبه ... همینکه تونستم زیرِ بارون راه برم ، همینکه تونستم به ساعتم نگاه کنم و بفهمم که دوساعت راه رفتم، خوبه :)
:::
دوست دارم مثلِ این بچههایی تازه میرن مدرسه یا سالهای اولشون هست بیام و بگم : چه خوبه که مدرسهها داره شروع میشه ... ولی راستش اصلاً خوب نیست ... اینکه مدرسه داره شروع میشه اصلاً خوب نیست ... فقط دردسرِ مضاعفه!
+ و دیگر هیچ :|
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی