صدای چکش و ساخت و سازِ همسایهخانه چندروزیست که اگر به گوش نرسد دو احتمال دارد! یا ناهار است یا شام!
صدای چکش نیامد. گوش تیز کردم که چه شده؟
[هق هق میزد و میگفت] تموم شـد؟ نهههه. تموم شد.
صدای کوبیدن چکش روی زمین دیوار و سقف از سر گرفته شد.
نمیدانم تمام نشده بود یا نه ، که انگار با صدای آمبولانس جان گرفت ، آرام گفت آمبولانس اومد؟ ... صدای ساخت و ساز که دوباره قطع شد ،نمیدانستم آمبولانس رفت یا روح از جان ؛ که پشتبندش داد زد رفـــــــــــتــــــــــ؟ نــه ؛ رفـــت ... و زد زیر گریه ... دوباره که صدای ساخت و ساز آمد ، باز نمیدانستم از هوش رفته بود یا آمبولانسچیها آمده بودند و ساکتش کرده بودند که چند دقیقهای خاموشِ خاموش بود. روشن که شد ، صدای همسایهخانه خاموش شد ، ضمیمهی گریهاش میگفت نه. دیگه تنها شدم. خدا خیلی بدی . من بدبخت شدم. من دیگه نمیخوام زنده باشم. ولم کنین...
دوباره صدای کوبیدن چکش میآید ...
آدمیزادیم دیگر! دلمان میسوزد با اینصداها ...
امشب عزرائیل در کوچهی ما میهمان بود ؛ دمِ رفتنی ، یک روح را کِش رفت و در جیبش گذاشتو با خود بُرد ...
+ نمیشناختم.
برچسب: رفت و برنگشت,رفت و اندوهِ برگشت شد,رفت و دیگه برنگشت,
نویسنده: سام حکیمی