خرید بک لینک

داشتم درس میخوندم مثلاً ... بعد یهو یاد یه چیزی افتادم ... خشکم زد :| دیروز ، دبیر زبان ، یه مدادنوکی که میدونم مال کی بود و یه غلط گیر که نمیدونستم مال کی هست رو آخر زنگ ، وقتی داشت میرفت داد به من که بدم به صاحبهاش ... یعنی خودم داوطلبانه ازش گرفتم که بدم به صاحباش :| چقدر هم تأکید کرد که بدی بهشون هاااا :| ای کاش گذاشته بودمشون توی کیفم!! حداقل بعد از چند روز به دستشون میرسید! ولی گذاشتم دم پنجره! بعد رفتم پایین ... وقتی اومدم بالا و دبیر شیمی رو دیدم و وقتی بهم گفت که میتونم برم ، کلاً فراموش کردم غلط گیر و مدادنوکی رو ... :| خیلی بده که یه امانتی اینطوری از بین بره ... انگار کلاً از ذهنم پاک شده بود تا همین یکساعت پیش :/ چه کنم حالا با این امانتهای ذهنی که دست از سرم بر نمیدارن؟ :| هوووف :/

+ روی امانت خیلی حساسم!! و اصلاً هم مهم نیست که ارزش اون وسیله چقدره! در هر صورت امانت بوده و مسئولیتش با من :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:45

صفحه بندی