چند روزی هست که خواب رو نمیتونم از واقعیت جدا کنم ، یعنی یهجوری خوابا طراحی شدن که به واقعیت خیلی نزدیکن!
مثلا خواب میبینم که رمز وبلاگم ، آدرسِ اینجا رو کسی فهمیده یا مثلا اتفاقاتِ از قضا خیلی خوبی تویِ خواب میفته و تویِ همون خواب میام اینجا و دربارهاش مینویسم! [یعنی میشه یه روزی بیام و از یه اتفاق خیلی خوب بنویسم؟] بعد تا چندساعت توی خواب احساس بد و یا خوبی دارم! [نکته مشترکِ بعضی خوابها اینه که داخلِ خواب از وبلاگ استفاده میکنم :دی] و خیلی سخته به محضِ بیدار شدن ، کذب بودنِ اون احساسِ خوب یا بد رو بفهمم! و در واقعیت هم به خودم میگم که ای کاش مثلاً آدرسم رو کسی نمیفهمید یا مثلا احساسِ خوشحالی میکنم از اینکه فلان اتفاق افتاده! هرچند که معمولاً کمتر از یکساعت و یا نیم ساعت طول میکشه که واقعیت یادم بیاد ولی حسِ عجیبیه ... گاهی خوب و گاهی بد ... امروز خوب بود :)
ولی از اون خوب هایی که ماندگاری ندارن :|
+ چرا آدمای اطرافِ من اینقدر ... ؛ بیخیال :|
++ آرامش ؛ مهم ترین اصل هست ولاغیر! بدونِ آرامش ، هرکسی باشی ، هیچکاری نمیتونی بکنی! آرامش هم فقط چند درصدش دستِ خودِ آدمه ... بقیه اش به محیط زندگی بر میگرده :|
+++ من به خودم بدهکار نیستم! تمام تلاشم رو کردم که آرامش داشته باشم ؛ اما از بقیه خیلی طلب دارم ...
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی