امروز دفاعی امتحان بود! از پنجتا درس ، دو درس رو حتی نگاه هم نکرده بودم :| خدا رحم کرد دقیقاً ... خطر خیلی نزدیک بود :| خداروشکر :) چیزی رو غلط ننوشتم و فکر نمیکنم زیاد نمرهام از دست بره :) صبح هوا خیلی سرد بود ... استرس هم شدید ... این دوتا اصلاً با هم سازگار نیستن!! نفس آدم بند میاد وقتی بخواد هردوتا رو تحمل کنه :|
:::
چرا من اینطوریام؟؟؟ احمق بفهم ؛ تو همهی اینا رو تابستون قدم زدی ؛ تو دقیقاً به اندازهی همهی تخیلاتت قدم زدی ؛ یاد بیار اون روزِ مضطربِ کذایی رو ... یاد بیار لامصب :| یاد بیار بینِ اون همه مسخرهبازی ، ذهنمشغولیهای بیدلیلت رو ... پس دوباره شروعش نکن :| دوباره روی واقعیت فکر و خیال نکن لعنتی ...
:::
یکی نیست به فُلانی بگه تو چرا اینقدر پیگیر شدی؟ مشکوک میزنه :| اصلاً فکرش رو نمیکردم اینقدر بخواد پیگیر بشه!! اَه :| اصن نمیتونم تشخیص بدم که چجوری به نفعم هست و چجوری نیست ... :| منم حق دارم این وسط یه ذره به فکر نفعِ خودم باشم خب :)) ولی دیگه از هیچی که بهتر میشه :| فقط یه راه وجود داره که همهچی بدتر بشه ، وگرنه بیشتر از یه راه هست که میتونه وضع رو پایدارتر و بهتر بکنه ... امیدوارم به همون یک راه محدود نشه :دی میدونید؛ با این سنـم حسرت چیزایی رو دارم و واسه چیزایی هیجانزده میشم ، که کاملاً بدیهی هست :)) فقط اون زیادی پیگیر بودنش برام تعجببرانگیزه :)
+ میدونم که از بند آخر نمیشه چیزِ زیادی فهمید ... نوشتم که ثبتش کرده باشم فقط :دی
برچسب: هوا سرد است,هوا سرد است و من,هوا سرد است یک استکان,
نویسنده: سام حکیمی