از دیشب یه حرفی هست که میخوام بگم ، نمیدونم چی هست ، نمیدونم چجوری میشه گفت ... حتی نمیدونم حرفی هست یا نه ... ولی از دیشب حس میکنم باید یه چیزی بگم ، باید به یه نتیجهای برسم ، باید یهچیزی رو که تا حالا درک نکردم درک کنم. اما شاید طبق همون قانونی که میگه هیچ بایدی وجود نداره ، قرار نیست حرفی بزنم یا چیزی رو بفهمم. دقیقاً! اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم تا از این سردرگمی بیرون بیایم و یا سوالهامون بیجواب نمونن. ما اصلاً قرار نیست که بهمون الهام بشه که فلانی تو خیلی اشتباه کردی!! ما خودمون باید خودمون رو برسونیم ، بهزور برسونیم به یه نتیجهای که بتونه قانعکننده باشه. که بتونه بهت بگه اشتباه کردی.
ولی من الان یا دیشب نمیخواستم بیام بگم که اشتباه کردم. من نمیخواستم بیام بگم که همهی فکر و ذکرم رو در هالهای از ابهام و اشتباه جلو بردم و نمیتونستم جلوش رو بگیرم. اتفاقاً اومدم بگم من اشتباه نکردم. من اگه همهی فکرم صرفِ چیزی شد که وجودِ خارجی نداشت ، اشتباه نکردم. من فقط دنبالِ چیزی میرفتم که خدا میخواست. اما دقیقاً از یهجایی باید ضمیرِ حرفهام تغییر میکرد. از یهجایی نباید بزرگش میکردم. از یهجایی نباید اونقدر برام مهم میشد. نباید اونقدر مهم میشد که الان با خودم بگم احمق اونو با خدا اشتباه نگیر.
من یهجایی رو اشتباه رفتم. تقصیرِ خودم هم نبود. بازیهای مسخرهی پشتِ پرده حواسم رو پرت کرد. من یهجایی باید ضمیرِ حرفهام رو تغییر میدادم و ندادم. راستش من یهجایی یهجوری باید یه حسی رو درک میکردم و درک نکردم. من باید میفهمیدم و نفهمیدم چون نمیتونستم بفهمم. من باید کوچیکیِ اون رو بفهمم. من باید بفهمم فقط. اما اصلاً قرار نیست ما چیزی رو بفهمیم یا بهمون الهام بشه. اصلاً قرار نیست از این سردرگمی در بیایم. یعنی اصلاً قرار نیست از جایِ دیگهای ما رو از سردرگمی خارج کنن. این خودِ مائیم که باید یکجوری که نمیدونم چجوری ، از این توهم بیرون بیایم. که ببینیم واقعیت رو. که واقعبین باشیم و اینقدر توی ابهام نمونیم. اینقدر برای خودمون و دیگران رنج نسازیم.
ما باید یکجایی بفهمیم که رو به رویِ این مسیر بن بست هست! اگر هم پشتِ این بنبست ، خیابونی ، زندگیای ، حسی ، خیالی و... وجود داره ، باید از یه کوچهای ، میانبری ، خیابونِ دیگهای واردش بشیم. ما نمیتونیم تا ابد به دیوار جلومون زل بزنیم و به صدا و عطر و طعم و رنگ و بویِ زندگیای که از پشتش میاد دلخوش باشیم. ما باید مسیرمون رو عوض کنیم. باید خودمون رو عوض کنیم و این تنها بایدی هست که باید باشه تا سردرگم و گیج نباشیم توی زندگی. و من فقط سردرگم و گیج شدم توی زندگی. و من فقط نشستم پشت دیوار و زندگیِ اونطرفِ بنبست رو تصور کردم. و من هیچ کوچه و خیابونی نبوده که نرفته باشم اما هیچ راهی پیدا نکردم و پیدا نکردم و دوباره نشستم پشت دیوار. فقط همین.
از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو ...
برچسب: ناگفته های,ناگفته ها,ناگفته های عاشورا,
نویسنده: سام حکیمی