یکروز که شاید زنگ فارسی بود ، شاید هم زنگ دینی یا قرآن ، مدیر آمد داخل کلاس ، به ما هفتمیهای تازهوارد کاغذی را نشان داد که رویِ آن شعری چاپ شده. توضیحی دربارهی شعر داد و گفت حفظش کنید. چرایش را بعداً سرِ صف خواست که بگوید. از در که خارج شد، دبیر، که یادم نیست که بود،اما یادم است که گفت عادی است. این مدرسه هرساله این سرود را در حرم با شرکت همهی دانشآموزان اجرا میکند! همهی دانشآموزان؟ یعنی حدود سیصد دانشآموز را بر میدارد میبرد حرم سرود بخوانند؟ جل الخالق!
هیچی نشده بچهها همان بیتِ اول مشکل پیدا کردند! من خندهام میگرفت از این مشکلاتِ تلفظیِ بچههای الکی مثلاً دوم راهنمایی![یا همان هفتم] «آمده موسم فتح و ایمان». ریتمِ قشنگی داشت. یک دور که خواندمش ، تقریباً یادم ماند.
«در دل بهمنِ سردِ تاریخ». سرد بود. اقلیمهای آب و هوا را خوانده بودیم. آب و هوا های گرم و خشک ، مخصوصاً خشک ، سرمای سوزناکی دارند. اهلِ آنجا نباشی ، پوستت میشود پوستِ کرگدن! خشک و سخت و زبر و شکننده. با همان سرما ، میخواندیم در دل بهمن سرد تاریخ ، «لاله سر زد ز خون شهیدان». یادِ دوم ابتداییام میافتادم با این بخش، یاد آن پاورقی و طرحِ معلم که میگفت از خون جوانان وطن لاله دمیده. یادش میافتادم که آن بهمنها هم سرد بود.
«لالهها قامت سرخ عشقاند». خیلی دوستش داشتم. این بخش عالی بود. لحنِ آهنگ بدجور به دلم مینشست. هروقت آهنگ را پخش میکرد در زنگ تفریحها و سر صف ، گوشهایم را تیز میکردم و از همخوانی فاصله میگرفتم تا این بخش را قشنگ بشنوم، طوری که حک شود در حافظهم و در ساعتهای خستگی برای خودم پخشش کنم. آنموقع که مثل اینروزها نبود که بیایم و دانلودش کنم و هروقت هوسِ شنیدنش به سرم زد بتوانم پخشش کنم! آنروزها باید همهچیز را به یاد میسپردم که مبادا خاطرات از بین بروند. لالهها قامتِ سرخِ عشقاند. «سرنوشتِ تو با خون نوشتند» یادِ کفِ دستهای خونی روی دیوار میافتادم. یادِ آن بخش از یکی از کتابهای خاطرات شهدا و آزادگان، که نوشته بود وقتی یکی از اُسرا را تا سر حد مرگ زدند که به امام خمینی توهین کند و به قول متن «خونینش کردند»، با خونِ خودش روی دیوار نوشت «درود بر خمینی»!
«پیکر پاکت ای جان به کف را ، از ازل با شهادت سرشتند». بعد از آن مدرسه، دیگر ندیدم که مدرسهای بعد از زنگ تفریح هم صف نگه دارد! اما انگار که آنجا عادی بود! همیشه هم پنج تا ده دقیقه حرف برای گفتن داشت. این بخش را که باید دوبار میخواندیم و بار دوم ، مصرعِ دومش ، اوج! میگرفتیم و بعد با «بهمنِ خونین جاویدان» سقوطِ آزاد میکردیم واقعاً جالب بود. سومیها خوب میرفتند بالا ولی هفتم انگار نه انگار :دی
«مقدمت را اماما شهیدان ، با نثارِ تنِ خود گشودند». زنگِ تفریحها متداول شده بود که این آهنگ را پخش کنند. هوا خیلی خوب بود. آن روزها واقعاً هوای خوبی داشت. مخصوصاً ساعتِ چهار به بعد. دلگیر هم بود. وقتی ابری میشد، ترسناک بود و غمانگیز. غروبِ نارنجیِ آسمانِ قم فراموش شدنی نیست. قدم زدن در آن هوا و نور ملایم و لذتش و ترسش و دلگیریاش انگار که روی نُت به نُتِ این آهنگ برایم ضبط شده باشد! همانقدر شفاف یادم است که با خودم میخواندم «خونشان فرش راه تو بادا ، عاشقِ پاکِ راهِ تو بودند»
«آمدی با پیامت خمینی ، از رهایی و از غم سرودی». روزهای انقلاب چه شکلی بودند؟ که اینقدر اتحاد بود؟
«آنکه بر ظلمِ شب حملهور شد ، ای خمینی تو بودی تو بودی». نمیدانم چرا عدهای فکر میکنند خوب و بد تغییر میکند! مگر نه اینکه این جهان همیشه دو قطبِ خوب و بد را با هم داشته و هرگز هم این دو جایشان با هم عوض نمیشود؟ پس چطور اینقدر سخت است فهمیدن برای بعضی؟ اینکه بد ، بد است و امکان ندارد که بخواهد سودی به تو برساند! رساند؟ نرساند دیگر! مگر نه اینکه همیشه بهدنبالِ ضررِ تو بوده و هست و خواهد بود؟ آن هم نه فقط ضررِ مادی! ما متضررِ عقلِ خودمان هستیم که خود کرده را تدبیر نیست. «بهمن خونین جاویدان ، تا ابد زنده بادا قرآن»
«در دل تار شهر ای شهیدان ، دستِ غمخوارِ خلقِ خدایی». «از تبار حسین(ع) شهیدی ، از دیار عروج و خدایی».
«در زمستان بهاران آمد». این بخش همیشه من را به یادِ چیزی میانداخت که نیست! هرچند همین الان هم در حال انکارش بودم، اما همیشه با شنیدنش ، با خودم میگفتم آیا میشود که این زمستان هم بهاری داشته باشد؟ و اینکه چهچیزی میتواند در این زمستانِ طولانی بهار باشد، به مرور تغییر کرده! در زمس تانبها ران آ مد ، «آدم از قعر دوران آمد». روزهای آخر به اجرا بود ، همهی مدرسه را در نمازخانه جمع کرد! فکرش را بکنید که سیصد نفر را چپانده باشد در نمازخانهی زیرزمینی اما زیبای مدرسه. نمازخانهی بابرکتی بود! خودش رفته بود بالای صندلیای چیزی ، و دستهایش را بالا و پایین میبرد که کجاها صدایمان بلند شود :)) تمرینِ آخر بود. در زمستان بهاران آمد ، آدم از قعر دوران آمد ، «بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطر شهیدان آمد».
+ بشنوید
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی