با مزخرفترین فیلمِ سال شروع میکنم :) فروشنده.

حتی همون دیالوگی که میگه آدما چجوری گاو میشن و جواب میاد که به مرور هم اونقدرا جالب نبود :| ولی اونجاش که گفت زندگی فقط صدسالِ اولش سخته جالب بود :دی البته فقط همون تیکهای که گفت صد سال و نه یه ثانیهی قبل و بعدش حتی :|
نکتهی دیگه هم اینکه ، ساعتی که داشتم فروشنده رو میدیدم ، پلاسکو سقوط کرد :|
:::
بعدِ فروشنده بادیگارد رو دیدم :) همیشه فیلم رو جوری ببینید که راحتترید! من با سینما راحت نیستم! خب مگه مرض دارم برم سینما؟! داداشم فیلمو گذاشت تو تلویزیون،از همون اولش حس کردم باهاش راحت نیستم و دیالوگاش رو نمیفهمم :| ایکاش میرفتم خودم میدیدمش :دی البته بعدش دوباره یهدور کامل دیدم بادیگارد رو. حتی دیشب که میخواستم یه اسکرینشات بگیرم ازش ، تقریبا یه دور دیگه هم دیدم :))

خیلی قشنگ بود به نظرم :) اگه کسی ندیده، ببینه حتماً :)
:::
دیروز هم ابد و یک روز رو دیدم.

خوب بود.
+ میدونین چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم واسمون تعریف میکنه؟ چون میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم.
- تو فکر میکنی من واسه چی نمیام اینجا زندگی کنم؟ چون تو خونهی ما هیچی تمومی نداره ؛ از ظرف کثیف بگیر تا نیشهای همه به هم . من هشت ساله شوهرم مُرده برگشتم اینجا ؛ اینجا هشت ساله شبا تصمیم میگیرن این زندگی رو عوض کنن صبحا یادشون میره ؛ اینجا کسی عوض بشو نیست ؛ فقط باید هر کدوم پخش شیم بریم یه طرف ؛ اینجا همهچی ادامه داره ؛ هر یه جملهی آدما به هم یه داستان پشتش داره.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی